پس مرا از زندگانى ، مرگ كو ، تا جان دهم ؟ * مرگ خوشتر تا چنين با درد هجران زيستن
3570
اى ز جان خوشتر ، بيا ، تا بر تو افشانم روان * نزد تو مردن به از تو دور و حيران زيستن
بر سر كويت چه خوش باشد ببوى وصل تو * در ميان خاك و خون افتانوخيزان زيستن ؟
از خودم دور افگنى ، وانگاه گويى : خوش بزى * بيدلان را مرگ باشد بىتو ، اى جان ، زيستن
هان ! عراقى ، جان به جانان ده ، گران جانى مكن * بعد ازين بىروى خوب يار نتوان زيستن
10
سهل گفتى به ترك جان گفتن * من بديدم ، نمىتوان گفتن
3575
جان فرهاد خسته شيرينست * كى تواند به ترك جان گفتن ؟
دوست مىدارمت به بانگ بلند * تا كى آهسته و نهان گفتن ؟
وصف حسن جمال خود خود گوى * حيف باشد بهر زبان گفتن
تا به حديست تنگى دهنت * كه نشايد سخن در آن گفتن
گر نبودى كمر ، ميانت را * كى توانستمى نشان گفتن ؟
3580
ز آرزوى لبت عراقى را * شد مسلم حديث جان گفتن
1 - 5 - 12 - 13 - 15
تا توانى هيچ درمانم مكن * هيچ گونه چارهء جانم مكن
رنج من مىبين و فريادم مرس * درد من مىبين و فرمانم مكن
جز به دشنام و جفا نامم مبر * جز به درد و غصه درمانم مكن
گر نخواهى كشتنم از تيغ غم * مبتلاى درد هجرانم مكن
3585
ور بر آن عزمى كه ريزى خون من * جز بتيغ خويش قربانم مكن
از من مسكين بهر جرمى مرنج * پس بهر جرمى مرنجانم ، مكن
گر گناهى كردم از من عفو كن * ور خطايى رفت تاوانم مكن