تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
تا عراقى ماند در درد فراق * درد با من گوى و درمانم مكن
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 3590
ماهرويا ، رخ ز من پنهان مكن * چشم من از هجر خود گريان مكن
ز آرزوى روى خود زارم مدار * از فراق خود مرا بىجان مكن
از من مسكين مبر يك‌بارگى * من ندارم طاقت هجران ، مكن
بىكسى را بيدل و بىجان مدار * مفلسى را بىسر و سامان مكن
گر گناهى كرده‌ام از من مدان * خويشتن را گو ، مرا تاوان مكن
3595
هر چه آن‌كس در جهان با كس نكرد * با من بيچاره هر دم آن مكن
با عراقى غريب خسته دل * هر چه از جور و جفا بتوان مكن
1 - 125 - 13 - 15 - 16
بىرخت ، جانا ، دلم غمگين مكن * رخ مگردان از من مسكين ، مكن
خود ز عشقت سينه‌ام خون كرده‌اى * از فراقت ديده‌ام خونين مكن
بر من مسكين ستم تا كى كنى ؟ * خستگى و عجز من مىبين ، مكن
3600
چند نالم از جفا و جور تو ؟ * بس كن و بر من جفا چندين مكن
هر چه مىخواهى بكن ، بر من رواست * بىنصيبم زان لب شيرين مكن
بر من خسته ، كه رنجور توام * گر نمىگويى دعا ، نفرين مكن
در همه عالم مرا دين و دليست * دل فداى تست ، قصد دين مكن
خواه با من لطف كن ، خواهى جفا * من نيارم گفت : كان كن ، اين مكن
3605
با عراقى گر عتابى مىكنى * از طريق مهر كن ، وز كين مكن