1 - 5 - 12 - 13
رفت كار دل ز دست ، اكنون تو دان * جان اميد اندر تو بست ، اكنون تو دان
دست و پايى مىزدم ، تا بود جان * شد ، دريغا ! دل ز دست ، اكنون تو دان
شد دل بيچاره از دست وفات * زير پاى هجر پست ، اكنون تو دان
رفت عمرى كآمدى كارى ز من * چونكه عمرم برنشست ، اكنون تو دان
نيك نوميدم ز اميد بهى * حالم از بد بدترست ، اكنون تو دان
3540
از گل شادى نديدم رنگ و بوى * خار غم در جان شكست ، اكنون تو دان
چون عراقى را ندادى ره به خود * گمرهى شد خودپرست ، اكنون تو دان
5 - 13
ماهر خان ، كه داد عشق ، عارض لالهرنگشان * هان ! بحذر شويد از غمزهء شوخ و شنگشان
نالهء زار عاشقان ، اشك چو خون بيدلان * هيچ اثر نمىكند در دل همچو سنگشان
با دل ريش عاشقان ، وه ! كه چها نمىكنند ؟ * ابرو چون كمانشان ، غمزهء چون خدنگشان
3545
از لب و زلف و خال و خط دانه و دام كردهاند * تا كه برين صفت بود ، دل كه برد ز چنگشان ؟
ما چو شكر گداخته ، ز آب غم و عجبتر آنك : * در دل ماست چون شكر غصهء چون شرنگشان
بيش مپرس حال من ، ز آنكه بشرح مىدهد * از دل و دست ما نشان چشم و دهان تنگشان
غم مخور ، اى دل ، ار بود يك دو دمى چو دور گل * دولت بىثباتشان ، خوبى بىدرنگشان
ابر صفت مريز اشك ، از پى هجر و وصلشان * زانكه چو برق بگذرد مدت صلح و جنگشان
3550
جان عراقى از جهان گشت ملول و بس حزين * كآهوى او رميد از آن عادت چون پلنگشان
1 - 5 - 12 - 13 - 16
ز دل ، جانا ، غم عشقت رها كردن توان ؟ نتوان * ز جان ، ان دوست ، مهر تو جدا كردن توان ؟ نتوان
اگر صد بار هر روزى برانى از بر خويشم * شد آمد از سر كويت رها كردن توان ؟ نتوان