تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
ز جان سير آمدم بىروى خوبت * جهان بر من چو زندان مىنمايد
عراقى خود ندارد چشم ورنه * رخت خورشيد تابان مىنمايد
1 - 4 - 5 - 13 - 15
مرا درد تو درمان مىنمايد * غم تو مرهم جان مىنمايد
مرا ، كز جام عشقت مست باشم * وصال و هجر يكسان مىنمايد
2590
چو من تن در بلاى عشق دادم * همه دشوارم آسان مىنمايد
بجان من غم تو ، شادمان باد ، * هر آن لطفى كه بتوان مىنمايد
اگر يك لحظه ننمايد مرا سوز * دگر لحظه دو چندان مىنمايد
دلم بااين‌همه انده ، ز شادى * بهار و باغ و بستان مىنمايد
خيالت آشكارا مىبرد دل * اگر روى تو پنهان مىنمايد
2595
لب لعل تو جانم مىنوازد * بنفشه آب حيوان مىنمايد
ندانم تا چه خواهد فتنه انگيخت ؟ * كه زلفش بس پريشان مىنمايد
بدوران تو زان تنگست دلها * كه حسن تو فراوان مىنمايد
چو ذره در هواى مهر رويت * عراقى نيك حيران مىنمايد
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
اى باد صبا ، بكوى آن يار * گر برگذرى ز بنده ياد آر
2600
ور هيچ مجال گفت يا بى * پيغام من شكسته بگزار
با يار بگوى : كان شكسته * اين خسته جگر ، غريب و غم‌خوار
چون از تو نديد چارهء خويش * بيچاره بماند بىتو ناچار
خورشيد رخت نديد روزى * بىنور بماند در شب تار
نى اين شب تيره ديد روشن * نى خفته عدو ، نه بخت بيدار
2605
مىكرد شبى بروز كآخر * روزى بشود كه به شود كار
كارش چو بجان رسيد مىگفت : * كاى كرده بتيغ هجرم افگار