تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
1570
وصل چو تو پادشه كى به گدايى رسد ؟ * جستن وصلت مرا مايهء نادانى است
خيز ، دلا ، وصل جو ، ترك عراقى بگو * دوست مدارش ، كه او دشمن پنهانى است
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
ز خواب نرگس مست تو سر گران برخاست * خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست
چه سحر كرد ندانم دو چشم جادوى تو ؟ * كه از نظارگيان ناله و فغان برخاست
به تير غمزه ، ازين بيش ، خون خلق مريز * كه رستخيز به يك‌باره از جهان برخاست
1575
بدين صفت كه تو آغاز كرده‌اى خونريز * چه سيل خواهد ازين تيره خاكدان برخاست !
بيا و آب رخ از تشنگان دريغ مدار * طريق مردمى آخر نه از جهان برخاست ؟
چنين كه كه من ز فراق تو سر برآمده‌ام * گرم تو دست نگيرى كجا توان برخاست ؟
تو در كنار من آ ، تا من از ميان بروم * كه هر كجا كه برآيد يقين گمان برخاست
ببوى آنكه به دامان تو درآويزد * دل من از سر جان آستين فشان برخاست
1580
عراقى از دل و جان آن زمان اميد بريد * كه چشم مست تو از خواب سرگران برخاست
1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
ناگه از ميكده فغان برخاست * ناله از جان عاشقان برخاست
شر و شورى فتاد در عالم * هاىوهويى ازين و آن برخاست
جامى از ميكده روان كردند * در پيش صد روان ، روان برخاست
جرعه‌اى ريختند بر سر خاك * شور و غوغا ز جرعه‌دان برخاست
1585
جرعه با خاك در حديث آمد * گفت و گويى از آن ميان برخاست
سخن جرعه عاشقى بشنيد * نعره زد و ز سر جهان برخاست
بخت من ، چون شنيد آن نعره * سبك از خواب ، سرگران برخاست
گشت بيدار چشم دل ، چو مرا * عالم از پيش جسم و جان برخاست
خواستم تا ز خواب برخيزم * بنگرم كز چه اين فغان برخاست ؟