1205
چون بگشايند ناگه آن در * بگشاى دو چشم شاد و خرم
مى بين رخ جانفزاى ساقى * در جام جهاننماى باقى
پيش از عدم و وجود اغيار * وز سلطنت و ظهور اظهار
سلطان سراى عشق فرمود : * پاك است سراى ما ز اغيار
يعنى كه بجز حقيقت او * در دار وجود نيست ديار
واجب شود از شهادت و حكم * كز غير نه عين بد ، نه آثار
1210
ليكن چو به غير كرد اشارت * اغيار ظهور كرد ناچار
چندان كه همه گواه گشتند * بر هستى وحدتش بهيكبار
ديدند عيان كه اوست موجود * ويشان همگى محال و پندار
گشتند همه گواه و رفتند * هم با سر نيستى ، دگر بار
اين بود شهادت « اولو العلم » * وين بود فرشته را هم اقرار
1215
اين بود همه بدايت خلق * وين بود همه نهايت كار
اين كثرت نفس بهر آن بود * تا وحدت از آن شود پديدار
چون ظاهر شد كه جز يكى نيست * چه فايده از ظهور بسيار ؟
گر در نظر تو كثرت آيد * وحدت بود آن ، ولى باطوار
چون سر كثير جمله ديدى * كثرت همه نقش وحدت انگار
1220
فىالجمله ، ز غير ديده بردوز * اينست طريق اهل انوار
مى بين رخ جانفزاى ساقى * در جام جهاننماى باقى
عشق از سر كوى خود سفر كرد * بر مرتبها همه گذر كرد
صحراى وجود گشت در حال * هر كتم عدم ، كه پى سپر كرد
مىجست نشان صورت خود * چون در دل تنگ ما نظر كرد
وايافت امانت خود آنجا * آنگه چو نظر به بام و در كرد