مثلث
3 - 15
اى رند قلندر كيش ، مى نوش ز كس منديش * انگار همه كم بيش ، زيرا كه دل درويش
مرهم ننهد بر ريش ، از غايت حيرانى
در دير شو و بنشين ، با خوشپسرى شيرين * شكر ز لبش مىچين ، تا چند ز كفر و دين ؟
810
در زلف و رخ او بين ، گبرى و مسلمانى
گفتم كه : مگر جستم ، وز دام بلا رستم * دل در پسرى بستم ، كزياد لبش مستم
چون رفت دل از دستم ، چه سود پشيمانى ؟
ساقى ، مى مهرانگيز ، در ساغر جانم ريز * چون مست شوم برخيز ، زان طرهء شورانگيز « 1 »
در گردن من آويز ، صد گونه پريشانى
815
اى ماه سبا بگذر ، پيش در آن دلبر * گو : اى دل غمپرور ، چون نيستى اندر خور
بنشين تو و مى مىخور ، خود را بچه رنجانى ؟
بااينهمه هم مىكوش ، زهر از كف او مىنوش * چون حلقهء او در گوش كردى ز غمش مخروش
چون پخته نهاى مىجوش « 2 » از خامى و نادانى
در ميكده چون او باش ، مىخواره شو و قلاش * مى مىخور و خوش مىباش ، مخروش و دلم مخراش
820
جان همچو عراقى پاش ، گر طالب جانانى
هامش
( 1 ) در اصل : شرانگيز
( 2 ) در اصل : مخروش