دارم به تو من توقع اينك * چون خدمت من به دو رسانى
گر هيچ مجال نطق يا بى * گويى به زبان بىزبانى :
ما تشنه و آب زندگانى * در جوى تو رايگان ، تو دانى
745
با ما نظر عنايت ، اى دوست ، * گر بهتر ازين كنى توانى
آن دل كه ببوى تو همىزيست * اينك به تو داد زندگانى
زنده شوم ار ز باغ وصلت * بويى بمشام من رسانى
بىتو نفسى نيم خوش و شاد * بىمن تو خوشى و شادمانى
چون نيست مرا لب تو روزى * چه سود ز عمر و زندگانى ؟
750
بنماى رخت ، كه جان فشانم * اى آنكه مرا چو جان نهانى
خوشتر بود از حيات صد بار * در پيش رخ تو جانفشانى
مگذار دلم بدست تيمار * آخر نه تو در ميان آنى ؟
تقصير نمىكند غم تو * غم مىخوردم بهرايگانى
بااينهمه ، هم غم تو ما را * خوشتر ز هزار شادمانى
755
از ياد لب تو عاشقان را * هر لحظه هزار كامرانى
جانهات فدا ، كه از لطافت * آسايش صد هزار جانى
هر وصف كه در ضميرم آيد * چون درنگرم وراى آنى
عاجز شدم از بيان وصفت * زيرا كه تو برتر از بيانى
حال من ناتوان تو دانى * گر بهتر ازين كنى توانى
760
آن دل كه به بوت زنده مىبود * اينك به تو داد زندگانى « 1 »
تن ماند كنون و نيمجانى * آن هم چو غمت ، چنان كه دانى
بىروى تو نيستم خوش و شاد * بىتو چه خوشى و شادمانى ؟
بىتو سر زندگى ندارم * بىتو چه خوشى و شادمانى ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) اين بيت تكرار بيت 746 است
( 2 ) در اصل چنينست و تكرار مصرع دوم بيت پيشين است