ترا چون از تو بستاند ، نمانى ، جمله او ماند * تو آنگه خواه انا الحق گوى و خواهى گوى سبحانى
730
عجب نبود درين دريا ، گر آويزى بزلف يار * غريق بحر در هر چيز ، آويزد ز حيرانى
چو با بحر آشنا گشتى شدى از خويش بيگانه * چو آن زلفت بدست آمد برستى از پريشانى
گرت چوگان بدست آمد ربودى گوى از ميدان * ورين ملكت مسلم شد ، بزن نوبت كه سلطانى
و گر پيش آمدت جبريل مپسندش به جادويى * و گر زحمت دهد رضوان رها كن تو به دربانى
و گر خواهى كه دريايى بعقل اين رمز را ، نتوان * كه اندر ساغر مورى نگنجد بحر عمانى
735
عراقى ، گر كنى ادراك رمز اهل طير و سير * چه دانى منطق مرغان ؟ نگردى چون سليمانى
ترا آن به كه با جانان ثنا گويى سنايى را : * مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانى ، مسلمانى
ايضا له 1 - 5 - 15 - 16
اى باد برو ، اگر توانى * برخيز سبك ، مكن گرانى
بگذر سحرى بكوى جانان * درياب حيات جاودانى
بارى تو نهاى چو من مقيد * از وى بچه عذر باز مانى ؟
740
خاك در او ببوس و از ماش * خدمت برسان ، چنان كه دانى