باب سوم در ذكر حكايات و كرامات كه از او ظاهر شد
حكايت - چنين منقول است از امام زمان و يگانهء جهان فقيه ارشد الدين نيريزى - رحمة اللّه عليه - كه فرمود كه : در وقتى كه مجمع البحرين مىساختم در تفسير قرآن ، شبى از شبها به رسم تهجد برخاستم و وضو ساختم و بر سر سجاده آ [ مد ] م و دو ركعتى گزاردم .
شانه را طلب كردم تا محاسن را شانه كنم ، نمىيافتم . چون نيك سعى كردم ، در زير سجاده بود .
پاى بر سر آن نهاده بودم ، شانه را شكسته يافتم . خاطرم بهم برآمد ، گفتم : تا روز شود ، كسى را به بازار فرستم ، و شانه آورد و محاسن را شانه كنم . در اين فكر بودم كه همان وقت كسى حلقه بر در زد . چون در بگشودم ، مريدى از مريدان شيخ روزبهان را ديدم كه شانهاى به من داد .
گفت : شيخ مىفرمايد كه اين بستان و خاطر جمع دار . و اللّه اعلم .
حكايت - شيخ را مريدى بود كه او را ظهير الدين كرمانى گفتندى - رحمة اللّه عليه . از جملهء سالكان طريق اللّه بود ، در خدمت شيخ روزبهان بود - قدس اللّه روحه - سالها بود و شيخ او را در خلوت نشانده و مرتاض النفس شده . روزى شيخ سرّى از اسرار حق با وى بگفت و فرمود كه : اين سخن با هيچكس مگوى تا من در قيد حيات باشم . ظهير الدين آن سخن نگاه نتوانست داشت ، آشكارا كرد و با طايفهاى بگفت . شيخ از او برنجيد ، او را از خدمت خود براند و گفت : برو كه رويت سياه باد ! ظهير الدين را روى سياه شد . سفر كرد و مزارهاى متبرك مىرفت و دعا مىكرد ، اثر اجابت نمىيافت . مدتى در سياحت بود .
ظهير الدين گفت : در سياحت كه مىكردم به بسطام رسيدم ، به سر روضه سلطان ابو يزيد -