فرموده است از آب چاه رباط وضويى بساز ، چنان كه آمده است ، و دو ركعت نماز در بالين شيخ بگزار و دو ركعت در پايين ، بعد از آن از خدمت شيخ همت بخواه . او گفت : چنان كنم .
بعد از روز ديگر بيامد خرّم و شادان ، و ارادتها نمود و گفت : ترتيبى كه شيخ فرمود عظيم مؤثر بود . ديشب به رباط آمدم . و چنانچه فرموده بودى از آب چاه رباط وضو ساختم ، و در بالين و پايين تربت نماز كردم ، و با خدمت شيخ گفتم : مىخواهم كه اتابك ابو بكر محررى ديوان به من تفويض كند ، سحرگاه جمعه بود كه از رباط شيخ بيرون رفتم . دو پردهدار را ديدم كه از خدمت اتابك بيامدند ، و گفتند : اتابك تو را مىخواند . من متغير شدم كه چگونه بود . و رعبى عظيم در دل من پديد آمد . بلى وثوقى تمام به حضرت شيخ داشتم . برخاستم ، و به خدمت اتابك رفتم به لشكرگاه . چنان كه دستبوس كردم ، مرا گفت : رضوان در خاطرم آمده است كه محررى ديوان به تو دهم . برو و محرر ديوان باش ، و حساب را ضبط كن . چون اتابك اين بفرمود ، مرا معاملهء شيخ در خاطر آمد ، و از دست بخواستم رفتن . خود را نگاه داشتم . و اگرنه ، فرياد در نهادم افتاده بود . چگونه چاكر خدمت شيخ نباشم تا زنده باشم خاك اين آستانه بوسه دهم .
حكايت - شبى از شبهاى جمعه چنانچه معهود است در سر روضهء شيخ - قدس اللّه روحه - به ختم قرآن كردن مشغول بوديم . و اين واقعه بعد از وفات پدرم بود . چون از قرآن خواندن فارغ شديم به نماز خفتن گزاردن مشغول گشتيم . عزيزى كه وقفهء عرفات و طواف كعبه يافته ، بين القبرين ايستاده بود : ميان قبر شيخ روزبهان و پدرم شيخ الاسلام و برادر بزرگوارم فخر الملة و الدين به امامت مشغول بود ، و عظيم مرق « 1 » و خوش مىخواند . ناگاه در ميان قرائت آن عزيز كه در ميان قبرين ايستاده بود ، از پاى درافتاد . بعد از لحظهاى برخاست و
هامش
( 1 ) - رقتآور