معين گشت كار عشق و توحيد * چو اقدام قدم والاتر افتاد
من از بحر قدم ساغر كشيدم * ندانم مر تو را اين باور افتاد
به صحو اندر حقيقت راه مىرو * چو دل از شور و مستى بر درافتاد
به قاموس قدم صد غوطه خوردم * به دستم از صدف اين گوهر افتاد
سپاه صبح چون در تاخت ناگاه * جهان اندر جهان پرزيور افتاد
چو تيغ آفتاب از شرق برجست * همه روى زمين بر خنجر افتاد
هزاران بيضهء كافور در صبح * ز شادروان شب در اختر افتاد
ز هر دو كون دامن در كشيدم * مرا در فقر فخرى خوشتر افتاد
هزاران مهتران اندر ولايت * بر من اين زمان مر كهتر افتاد
و له ايضا ( روح اللّه روحه )
چون فروشد زورق از درياى اخضر نيمشب * شد جهان مانندهء درياى عنبر نيمشب
سر نهادند از تحير خلق بر بالين خواب * من ز خواب غافلان برداشتم سر نيمشب
بارگاه عشق را چون ديدم از اغيار پاك * حجرهء خاص ملك را كوفتم در نيمشب
درگشادندم كه تنها بودم و دل سوخته * طالب و عاشق چو ابراهيم آزر نيمشب
چون درون در شدم ديدم جهانى را چو خود * چشمها پراشك و رخ پرگوهر و زر نيمشب
صد هزاران موسى و عيسى و ابراهيم و نوح * بر سر از خاك تحير كرده افسر نيمشب
اى بسا سر قدم كاندر سحرگه مىزنند * از عيون عاشقان در سر آن سر نيمشب
و له ايضا ( قدس اللّه روحه العزيز )
[ تا دولت وصل بر نظام است مرا * كار همه آفاق به كام است مرا ]