و له ايضا
اى بر سر بازا [ ر ] تو جانها همه لاش * كز دست سر زلف تو سرها همه فاش
لعل لبت آورد ز عشاق دمار * تا خود چكند عارض گلرنگ تو باش
و له فى المثنويات
اى قديمى كه در جلال قدم * نبود ذات تو قرين عدم
قدس ذات تو را نهايت نيست * عز وصف تو را بدايت نيست
اى مهيمن به عزت جبروت * وى مقدس به قدرت ملكوت
اى عيان عيان به وصف صفات * وى نهان نهان به عزت ذات
نه جلال تو را عديلى هست * نه به عزت تو را بديلى هست
علما عاجزند زين معنى * حكما والهاند زين دعوى
صد هزاران هزار دل خون شد * صد هزاران دو ديده جيحون شد
هيچكس را نهاد و نيرو نه * هيچكس را دو قطره در جو نه
نبود عقل را در اين ره گام * نه در اقليم عشق او را نام
عقل راه عبوديت رفته * وحده لا شريك له گفته
[ عقل از شرع نكته آموزد * وانگه اندر كمال حق سوزد ]
عزّ ذاتش ز وهم بيرون است * نتوان گفت غير او چون است
نفس تزوير بند نقش خيال * نرسد در جليل جلّ جلال
عقل را عقل ازو و ايمان زو * روح را روح از او و ايقان زو
عقل كل خانهزاد او دانش * نفس كل حرف حرف او خوانش
عقل از او سرّ آن جهان گيرد * جان از او جان جاودان گيرد
واهب عقل و معرفت او دان * بودن كون و مرتبت زو دان