گر طفل دينهء « 1 » عدمم غم مخور به من * من طفل دينه در ره فردا برآورم
از منتها زنند دم آنها كه عارفند * من وصل در طريقهء مبدا برآورم
حسن و جمال آينهء جان ما شدست * بس آينه ز صورت زيبا برآورم
آمد زمان آنكه مطاياى « 2 » معرفت * پربار شوق و عشق به عقبا برآورم
دامنكشان شوم سوى حضرت به راه قدس * دست طرب به سايهء طوبى برآورم
چون ديده گشت پر ز جمال و جلال دوست * آنگه ز هر دو كون تبرا برآورم
و له ايضا ( روح اللّه روحه العزيز )
بيا تا دست از اين عالم بداريم * بيا تا پاى دل از گل برآريم
بيا تا بند گردون بگسلانيم * بيا تا كار دنياها سر آريم
بيا تا بردبارى پيشه گيريم * بيا تا تخم نيكويى بكاريم
بيا تا از دل و جان در غم يار * چو ابر نوبهارى خون بباريم
بيا تا در بساط حسن جانان * به هر دم صد هزاران جاننثاريم
بيا تا در بساط كمزنانش * ز هرچه آن كمترست خود را كم آريم
بيا تا در بلا و امتحانش * چو شيران شكارى پاى داريم
بيا تا هر دو عالم پيش عشقش * به عشق اندر كم از ذره شماريم
بيا تا در مرادش بىمرادى * گزينيم و بهانه درنياريم
بيا تا پيش امرش همچو مردان * سراندازى كنيم و سر نخاريم
شراب الفت دردش كشيديم * دم اندر دم هنوز اندر خماريم
به دار الضرب عشق او چو اكسير * عيار هر عيارى را عياريم
هامش
( 1 ) - ديروزى
( 2 ) - جمع مطيه : حيوان سوارى چون اسب و اشتر و استر .