كواكب [ و افلاك ] نيز همچنين مىدان . مثلا تابستان آمد و هوا به غايت گرم شد و اين گرمى هوا به قدرت است و رد اين ممكن نيست . اما اگر كسى سرداب خانه ( اى ) پيدا كند و در آنجا نشيند ، دفع گرما از خود كرده باشد . يا « 1 » زمستان آمد و هوا به غايت سرد شد ، اين سردى « هوا » به قدر است [ و رد اين ممكن نيست ] اما اگر كسى تا به خانه ( اى ) پيدا كند و در آنجا نشيند ، « 2 » دفع سرما از خود كرده باشد . و در جمله چيزها چنين « 3 » مىدان [ همچون قحط و و با و غيره ]
اى درويش !
آنچه تو مىكنى آن را تدبير نام نهادهاند . و آنچه كسى ديگر « 4 » مىكند [ آن را ] تقدير نام نهادهاند . و چون به حقيقت نگاه كنى هر دو يكى است . « 5 » « يعنى هر دو قدر است » ، و رد قدر هم به قدر مىتوان كرد . « رد آهن به آهن و رد لشكر به لشكر و رد عقل به عقل و رد جهل به جهل » [ زيراكه ] اگر رد بعضى ممكن نبودى انديشهء عاقلان و تدبير زيركان عبث بودى .
و امر به معروف و نهى از منكر سفه بودى . « 6 » « و سخن به غايت ظاهر و روشن است و از غايت ظهور جمعى از علما در اين مسئله سرگردانند و مسئله جبر و قدر هم به غايت ظاهر و روشن است و از غايت ظهور جمعى از علما در آن مسئله هم سرگردانند » .
اى درويش !
انديشه [ آدمى ] و تدبير آدمى اثرها دارد . اما همت و خواست آدمى هيچ اثر ندارد . و اى بسا عالم و صالح كه ايشان را فرزندان « 7 » باشد و همت دربندند كه فرزند ايشان همچو « 8 » ايشان شود ، « 9 » نشود . و اى بسا مطرب و مسخره « كه ايشان را فرزندان باشد » و همت دربندند « 10 » تا فرزندان ايشان « 11 » همچو « 11 » ايشان شود و نشود ، « بلكه صالح بمانند و عالم شوند .
پس معلوم شد كه همت آدمى و خواست او را هيچ اثر نيست » . كه اگر [ همت و خواست آدمى را ] اثر بودى هيچكس در عالم عاجز و درويش نبود ؛ جمله قادر و توانگر بودندى و حال آنكه چنين نيستند . « اگر عمل با همت و خواست آدمى جمع شود از آن همت و عمل كارها آيد » . همت و عمل آدمى اثرها دارد . « 13 » اما همت بىعمل هيچ اثر ندارد . پس آنكه
هامش
( 1 ) . باز .
( 2 ) . اما اگر كسى خانهء پيدا كرده و در آنجا آتش بسيار كند .
( 3 ) . كارها همچنين .
( 4 ) . خدا .
( 5 ) . هر دو قدر حق است .
( 6 ) . بىفايده نمودى .
( 7 ) . فرزند .
( 8 ) . مثل .
( 9 ) . باشد .
( 10 ) . دربندد .
( 11 ) . مثل .
( 13 ) . دارند .