[ مال و جاه ] مىستاند . احياى اموات كار اوست . [ سعادت و شقاوت را سبب او است ] . احيا و امانت كار اوست . از جهت اينكه گردش آسيا به قدر حق است . چندين گاه است كه مىشنوى كه جمله چيزها به قدر حق است و معنى قدر نمىدانى .
اى درويش !
حكم خداى ديگر است و قضا [ ى خداى ] ديگر و قدر [ خداى ] ديگر . اين اسما ، اسماى متباينند ، نه اسماى مترادف . علم او كه ازلى است ، حكم او است و پيدا آوردن « 1 » آنچه مىدانست ، قضاى او است . و [ در گردش ] آنچه پيدا آورد ، قدر او است . كه كار كن خداى است . « هرچه مىكند در اين عالم او مىكند » . پس جمله كارها به قدر باشد . و اگر اين عبارت را فهم نمىكنى . به عبارت ديگر بگويم .
اى درويش !
علم او حكم او است و پيدا آوردن اسباب قضاى او است و در كار آوردن « 2 » اسباب ، قدر او است . يعنى اسبابى كه در اين عالم است [ جمله ] به يكبار قضاى او است . و افعال اين اسباب جمله بهيكبار قدر او است . ترا به يقين معلوم است ، كه امكان ندارد كه چيزى در اين عالم حادث شود ، بىاينكه او را سببى باشد . پس يقين دانستى كه امكان ندارد كه چيزى كه در عالم حادث مىشود ، بىقدر او باشد . « 3 »
چون معنى قدر را دانستى اكنون بدان ، كه اگر كسى گويد كه رد قدر ممكن است ، راست است . « 4 » و اگر كسى گويد كه رد قدر ممكن نيست هم راست است « 4 » از جهت اينكه رد بعضى ممكن است اما رد كل ممكن نيست و رد آن بعضى كه ممكن است هم به قدر است . رد قدر هم به قدر توان كرد . مثلا يكى عسل بسيار خورد و دل وى گرم شود « 6 » و آغاز تب دق كند . « 7 » و خوف آن است كه هلاك شود ؛ طبيب وى را قرص كافور دهد ، « 8 » تا آن حرارت دفع شود . « 9 » هيچ شك نيست كه حرارت « 10 » به قدر حق بود [ و اين سردى كافور نيز به قدر حق است ] پس رد قدر ، هم به قدر توانست كرد .
وقت باشد كه اگرچه طبيب حاذق حاضر باشد و علاج بسيار كند ، آن ممكن نباشد ، همچون تب دق كه به آخر كشيده باشد و رطوبات تمام خرج شده بود . « 11 » و رد تأثيرات
هامش
( 1 ) . كردن .
( 2 ) . به كار درآوردن .
( 3 ) . به جاى « بىاينكه او را الخ » آمده است « بىقدر او ، پس جمله چيزها به قدر حق باشد » .
( 4 ) . باشد .
( 6 ) . شد .
( 7 ) . كرد .
( 8 ) . داد .
( 9 ) . شد .
( 10 ) . گرمى .
( 11 ) . به تحليل رفته .