كه آب از چاه ديگران بركشى و در چاه بىآب خود ريزى آن آب را بقايى نبود و با آنكه بقايش نباشد زود عفن « 1 » شود و از وى بيمارى تولد كند .
اى درويش !
از آن آب بيمارى عجب و كبر زايد و دوستى مال و جاه پيدا آيد بايد كه چنان سازى « 2 » كه « آب » از چاه تو بيرون آيد « 3 » و هرچند « كه بركشى » و به ديگران دهى كم نشود بلكه زيادت گردد « 4 » و عفن نشود « 5 » بلكه هرچند « كه » بماند پاكتر و صافىتر شود و علاج بيمارىهاى بد كند و « هر آدمى كه باشد هرآينه » در اندرون « 6 » وى چاهى « 7 » باشد « و در آن چاه آب بود » اما ناپيدا « بود » چاه را پاك بايد كرد و آب را ظاهر بايد گردانيد .
فصل در بيان نصيحت
اى درويش !
اگر نمىتوانى كه خود را به نهايت مقامات [ انسانى ] رسانى و همه روز تماشاى صفات و مقامات خود كنى و پيوسته در نظاره كردن ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر باشى و هميشه در فردوس اعلى « و » قرب « حضرت » حق تعالى در مقام عنديت ، در مشاهده و لقاى جمال حضرت « ذو الجلال زندگى كنى « بارى » جهد آن كن كه از دوزخ [ هستى خود ] خلاص يا بى و بهشتى گردى . « 8 »
« اى درويش ! »
هر چيز « 9 » كه در كان نمك افتد نمك شود و هر چيز كه در جاى نجس افتد نجس شود از پليد پليد زايد و از پاك ، پاك [ زايد ] « تو اول خود را پاك كن تا هرچه از تو آيد پاك باشد » .
« اى درويش »
دربند آن مباش كه نماز بسيار كنى « 10 » و روزه بسيار دارى « دربند آن مباش كه حج
هامش
( 1 ) . متعفن .
( 2 ) . به جاى و از وى بيمارى تولد كند . الخ « آمده است » . و بيمارىهاى بد تولد نمايد چون كبر و عجب و دوستى جاه و مال بايد كه به مرتبهاى انسانى خود را .
( 3 ) . برآيد .
( 4 ) . شود .
( 5 ) . متعفن نشود .
( 6 ) . درون .
( 7 ) . چاه آب .
( 8 ) . و به بهشت هستى خداى برسى .
( 9 ) . هرچه .
( 10 ) . گزارى .