مرغ را با شاخهء خرما آن قدر مىزنند تا به صورت كف درآيد و بتدريج آن را در ديگ چدنى و روى شيرهء جوش آمده مىافشانند و با چمچمهء چوبين آنقدر بهم مىزنند و باصطلاح معمول ورز مىدهند كه سفيد شود و بقوام آيد آنگاه بسر قاشق پارهاى بر مىدارند و در هواى سرد نگاه مىدارند و سر انگشت بر آن مىزنند اگر ريزريز شد علامت آنست كه بقوام آمده و رسيده است و گرنه باز هم مىزنند تا شكننده شود و پس از ان حلوا را در سينى مىريزند و قرصها از آن مىسازند و گاه با كنجد يا مغز بادام و جوز و پسته مخلوط مىكنند و مردم طبس و بشرويه آن قسم را كه از شيرهء انگور تنهاست « حلوا مغزى » مىنامند و قسمى را كه با شكر آميخته است « حلوا تق تقو » مىگويند و زمخشرى قبيطى را به « پر كينج سپيد » و « بركنج » تفسير كرده و عموم لغويين آن را معادل « ناطف » گرفتهاند و مؤلف بحر الجواهر طرز ساختن ناطف را را بيان كرده و گفتهء او موافقست با آنچه در پختن حلوا مغزى معمولست . اينك سخن او : النّاطف المفرد هوان يعقد السكّر المحلول و غيره من الحلاوات على نار هادئة و يساط حتى يصير بحيث اذا اخذ منه و برّد يكسر و يقصف و المركّب هوان يعجن معه بعد رفعه ما يراد عجنه فيه كالجوز و اللّوز و الفستق و نحوها و يبسط و يبرد فارسيّه « حلواء مغزين » و الناطف المبزّر هو الّذى فيه الابازير . و « قبيده بادام » كه در محاورات معمولست تبديليافتهء قبيطى است .
جع : لسان العرب ، تاج العروس ، مقدمة الادب در ذيل ناطف ، قبيطى : دستور اللغه ، بحر الجواهر ، تحفهء حكيم مؤمن ، مخزن الادويه در ذيل : ناطف .
( 265 ) ص 76 ، س 3 ، فخر خوزى : او را نشناختم .
( 266 ) - ، س 14 ، بامتراش و بعلولى : ظاهرا تعبيريست براى ترسانيدن اطفال نظير : لولو و يك سر و دو گوش .
( 267 ) - ، س 15 ، برحش : گمان مىرود چنين بوده است : « برچش » و برچ مبدل « بچ » باشد كه گوشت اطراف دهانست مرادف « لپ » در محاورات امروزى .
( 268 ) - ، س 17 ، استقامت بر ايمانست : نظير سخنى است كه ابو عبد الرحمن سلمى
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٢٧٤