ص 43 سطر 19 - و آرزوانه همان قدرست
ص 43 سطر 20 - بعضى را باشد كه آرزوانه همان
ص 43 سطر 21 - ناموافق پديد آيد تف كند و بيرون اندازد بعضى را به سينه رسد درد آغاز كند . بعضى بخورد و گوارنده شود . آنگاه تب و دنبل پديد آيد بعضى را در آن جهان بگزايد اذهبتم
ص 44 ص 44 سطر 2 - داروى موش ندهند
ص 44 سطر 3 - اكنون كه اللّه
ص 44 سطر 3 - يعنى خير خود برگزينيت و درين وعا كنيت
ص 44 سطر 9 - و يكى ديگر آنكه بازى است از بهر آنكه سبك و بىمايه باشى
ص 44 سطر 10 - همچون خس كويى مىپراند
ص 44 سطر 11 - ترا عقل و تميز ندادهاند تا خود را با خس كويى
ص 44 سطر 13 - توقف چه مىكنى و چه انديشه غم
ص 44 سطر 15 - چه منزل مىكنى
ص 44 سطر 15 - تا سرگشته نباشى
ص 44 سطر 17 - هيچ نام نيك و بد شنودهء اگر نشنودهء كجا روزگار بردهء كه آواز و نام نيك و بد از دهانها نشنودهء و اگر نيك و بد را شنودهء هيچ زمانى خود را از نيكى خالى مدار
ص 44 سطر 19 - نى از بهر جان كنان
ص 45 ص 45 سطر 7 - اينها كه اهل دنيااند تخمهاى مراد را
ص 45 سطر 9 - ننمايد نه بر تن
ص 45 سطر 9 - جز در غيب ننمايد
ص 45 سطر 9 - از اين عين مىداند ، نمىداند كه مدد
ص 45 سطر 11 - و سراى غيب فرستادن نعمتها راست
ص 45 سطر 12 - چرا چنين نااميدى
ص 45 سطر 14 - و حركتها داد
ص 45 سطر 17 - بىمتصرفى
ص 45 سطر 19 - اين دو طبقه را
ص 45 سطر 19 - و فرزين ماه را
ص 45 سطر 20 - بعضى ثابتات چون پياده
ص 45 سطر 20 - اين باخت اين دو بساط از بهر برد و ماتى را بود آن يكى به بهشت مىبرد و آن يكى به دوزخ مىماند
ص 46 ص 46 سطر 1 - و از احوالشان
ص 46 سطر 3 - چنگ در حشيش دنيا زدهاند
ص 46 سطر 4 - و اندوهان افتيم آن مرغ باشد
ص 46 سطر 4 - و بر وى هوا
ص 46 سطر 5 - اما توانگران بيمدل آمدند
ص 46 سطر 8 - قال النبى صلى اللّه عليه و سلم
ص 46 سطر 8 - فى فريقة غنم
ص 46 سطر 12 - و اين موكلان
ص 46 سطر 15 - درين دركها مىافكنى
ص 46 سطر 18 - از بهر مرادى و شهوتى هم از آن وجه رنجى بر تو مستولى مىشود
ص 46 سطر 22 - و خواهگو آسايش باش
ص 47 ص 47 سطر 2 - و بدانى كه اين اميرى را به تو
ص 47 سطر 4 - به روى ياغى باشى
ص 47 سطر 5 - آرزو را
ص 47 سطر 8 - بدين خزائن
ص 47 سطر 9 - بزوايا بديد كند
ص 47 سطر 10 - بهر جانبى
ص 47 سطر 12 - پر باز مىكنى از بار كسب
ص 47 سطر 13 - و بنا بر آوردن
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٤٣٩