عقليات و فطام از حطام دنيا تحمّل بايد تا عالم بهشت را مشاهده كنى تا نخست از عالمى فانى نشوى بعالمى ديگر درنيايى تا از عالم بشريّت خراب نشوى بعالم ديدن اللّه درنيايى
اذْكُرُوا نِعْمَت اللَّهِ عَلَيْكُمْ
« 1 » . از سر تا پاى تو مسافران نعمت آمدهاند و بر تو نشستهاند هر ذرهء چه رياضتها و سفرها كرده است .
اذْكُرُوا نِعْمَت اللَّهِ عَلَيْكُمْ .
چندين جان كندهاند تا بمنصب آدميّت برسيدهاند و چون
إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ
« 2 » بنشستهاند تا آدميان سفرها نكنند و رياضتها و بلاها نكشند بمنصب آدميّت كجا رسند اكنون با اين مسافران مرتاض بنشين در مشاهدهء دوست كه سميع و بصير است به تو ، راح موانست نوش مىكنيد و ثنا و ذكر مىگوييد . درست زر اگر آب شود نه كه باطل و خراب مىشود بلكه چون زر آب مىشود همسايهء نقش قرآن مىشود اگر آدمى آب مىشود ز شرم و خجلت گناه و هر روز گداخته مىشود به رفتن عمر اگرچه زر آب مىشود بر صحيفهء كتاب ابرار و سفره كه ملايكهاند نبشته مىشود ( و اللّه اعلم ) .
فصل 188
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ
« 3 » اندرون پرآتش و صورت خوش .
صاحبنظرى كجاست تا بنمايم * صد گريهء زار راز يك خندهء خويش
اندرون سوخته و برون برافروخته رنج فراق كسى داند كه وى را دوستى بوده باشد و رنج هجران كسى را نمايد كه او را عزيزى بوده باشد . و از آن جدا مانده .
هرك را يوسفى نيست او را زندگانى و زندگى نيست ، روزى چندى با حريفكى در گلخنى روزگار كنى به مفارقت وى ترا دردى بود آخر يعقوب چون راح روح وحى در مشاهدهء يوسف نوش مىكرد بر فراق او چگونه گريان نباشد گفت اى ديده سپيد شو چو روشنايى برفت رشكم آيد كه در جهان نگرم بىجانان اكنون اجزاى من حريفكانىاند در ميان راه دست در يكديگر كردهاند و به موانست يكديگر نشستهاند شراب وصال نوش مىكنند . همين ساعت از يكديگر جدا شوند و نامهء فراق يكديگر برخوانند ، هيچ چيزى نيست كه وى را ضدّى نيست چون كسى چيزى را دوست داشت به همان مقدار
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 2 ، آيهء 231 .
( 2 ) سورهء 15 ، آيهء 47 .
( 3 ) سورهء 12 ، آيهء 83 .