زياده از شادى بودنى نى ظاهر كبودى دارد و باطن پرنور بود ، صوفيان استدلال بوى گرفتند كه جامهء سوك درپوشيم تا ظاهر ما بىرعونت بود كه ما را با كار كارى نيست و همه غمها نصيب ماست آدمى چون نظر به گناه خود كند همچون آفتاب گرفته است بتضرّع و زارى دربايد آمدن اذا رأيتم مثل هذه الافزاع فافزعوا الى اللّه و استغفار بايد كردن و چون بنده بفضل اللّه نگرد چون ماه شب چهارده است و چون در محو آيد چون طبق ريخته از نور است چون طبق ماه ريخته شود بازگرد كنيم و در آن طبق كنيم اگر نور بريزد و عرض و جوهر از جسم و قالب تو بريزد نتوانيم كه اين قالب ترا پرنور گردانيم چون بلا درين عالم سبب نعمت آن جهانيست و نعمت اين جهانى سبب بلاى آن جهانيست اين دار ابتلا از بهر آنست كه بلا درين عالم چون پتكى است كه گوهر آشكارا مىكند تا آهن چند روز در دكان آهنگر رياضت نيابد گوهر بر صفحهء وى ظاهر نشود و باقيمت نگردد ، مؤمن را اين جهان دكان آهنگرانست تا چند روز دانه در حبس زمين انده و غم بر وى مستولى نشود و از حال به حال نگردد از عوض آن پوست قد صنوبر ندهيم او را و از عوض آن مغز ثمر بر سر شجر ندهيم او را ، بلاى جماد را ضايع نمىكنيم بلاى آدمى مختار را چگونه ضايع كنيم ، اى آدمى ترا از آسمان به زمين آوردهام اجزاى تو قطرات آسمانست و مدد زحل و مشترى چنانك باران بر طينت آدم باريدند ترا از اثر باران و هوا و نحس و سعد انجم و رنگ شمس و قمر آوردند چو از آسمان آمدهء چه عجب كه ترا با آسمان بازبرند چادر زربفت آفتاب را بطرفة العينى به زير اقدام خاكيان مىبگسترانند چه عجب اگر تخت بهشتى را پست كنند تا بهشتى بر وى نشيند ، اكنون باز بر در هر عالمى از عالمها بلاييست تا دران بلا نيايى در آن عالم نيايى چنانك از عالم جمادى بنمايى آيى حبس و دفن زمين بايد و باز چون بعالم حيوانى آيى پارهپاره شدن به دندانهاى حيوان و مستحيل شدن بايد و چون بعالم آدميّت آيى رنج حبس رحم بايد و چون جمال جهان خواهى تا ببينى رنج ضيق مخرج و گريستن و رنج نازكى طفلى بايد و چون در عالم غيب مىزنى رنجهاى
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 294
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٢٩٤