و در چيزى با چون و چگونه چون با يكديگر باشند لاجرم معيّت چگونگى باشد و چون بىچون و بىچگونه با چيزى باشد آن معيّت بىچون و بىچگونه باشد همه خلقان چون سگانى را مانند كه پوزها در هوا كردهاند درين جهان جمع شده و بوى مىكنند هر چيزى را و ببوى آهستهآهسته مىروند آخر تا چيزى نباشد چندين بوينده و چندين طالب جمع نشود هر انبان كارى و كندورى شغلى را و هر متاعى را از زن و فرزند مىدرانند به اميد آن بوى چون چيزى نمىيابند در آن كار كند مىشوند اكنون چند عاقل مىبايد كه جمع شوند و تجسّس آن مىكنند تا آن بوى از كجا يابند تا برسند بموضعى كه آن بوى بيشتر آيد كالبدها چون غارها و سنگلاخها را مانند چون آراميده باشند معانى غيبى چون پريان و يا چون عروسان خوبروى باشرم بيرون مىآيند پارهپاره الى ما لا يتناهى هرگز عجايب آن را پايان نباشد و اعداد بىشمار باشد .
و اگر كسى ناهموار باشد همه باز در آن سوراخها درگريزند و بىهيچ حسّى ايشان را در نتوان يافت يا رب چه شاهى عزيزست اين خاك كه چندين عروسان را مىآرايند مادر و پدر و به نزد وى مىفرستند تا در وى عفج مىشوند و مىپوسند . همچنانك حقايق خلقان و عقول و دريافت ايشان بفعل اللّه هست مىشوند چون با اللّه باشى با همه خلق بوده باشى و دل ايشان را با تو نرم و رحيم كند نيز سرما و گرما و بلا چون شير و گرگ و پلنگند از درگهى بيرون مىآيند چون باللّه باشى دل سرما را با تو گرم كند و دل گرما را با تو خنك كند اكنون چون همه پاكيها و عجايب از اللّه است سبحانى اللّه چيزى ديگر باشد و پاكى وى نوعى ديگر كه فكر چگونگى در وى خيره شود و پاكى اللّه چنان باشد كه در كيفيّت و اندازهء چگونگى نهآيد . و همچنين صفت رحمتش نوع ديگر و جمالش نوع ديگر بلك مخلوقاتى كه در پردهء غيب دارد صد هزار گوناگونست از جمالها و نورها و شهوتها و معقوليها كه هرگز بدين معقولات و محسوسات نماند بلك صد هزار حسهاست و صد هزار عقلهاست و عملهاست و شهوتهاست كه هرگز بدين حس و بدين عقل و بدين صورت و اين شكلها نماند ( و اللّه اعلم ) .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٢٨٦