پاكيزه دل و دست آمدى خود خزاينش به نزد تو آيد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 155
التحيّات مىخواندم يعنى اللّه پادشاهى دهد هركه را خواهد پادشاهى مر حيوانات را جز آن نيست كه ايشان را انديشهء خوش دهد و صور و خيال خوش دهد اى اللّه مرا خيال و صور خوش ده بىنهايت
بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ
« 2 » عجب مىداشتند كه اين بناها را ويران كند و همچنان آبادان كند از آن خاك و اگر آن خاك سر اندر كشد و هوا هامون شود بازش برون كشد آن خاك را چنان كه بار اوّل بيرون كشيد و اگر بكوى هوا دررود هم بيرون آردش چنانكه بار اوّل بيرون آوردش ( و اگر آن هوا را چنانك بار اوّل بيرون آورده بود « 1 » ) اين اضداد را از بهر آن نهاديم تا ايشان مر يكديگر را نيست مىكنند باز ماهستشان مىكنيم هيچ مرده چنان نيست شود كه ضدّ بضدّ ، شب آيد همه اوصاف روز نيست شود از حركت و تدبير و روشنايى باز بيرون آريم همين ماكيان سياه شب بيضه را بخورد هم از وى باز بيرون آريم
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ
« 3 » زردهء بيضه آفتابست ، باز سپيدهدم سپيدهء او ، پوست تنك او هواى شيشه رنگ آرى چو مرغ اين جهان باشد بيضهاش كم ازين نباشد آنگاه فرخ حركات و تدبير در وى پديد آمدن گيرد و پروبال آمد شد ظاهر شود و چون سياهى بيايد هيچ سپيدى نماند و چون درازى بيايد كوتهى نماند نيز مرغ عدم بيضهء وجود را بخورد باز از وى پديد آرند بيشتر حيوانات و اشجار از هوا و باد و آتشند و بيشتر از آن ناليدهاند اگر چه پاى بر خاك دارند تا بدانى كه اللّه مر ايشان را اگر چه آب و هوا و باد و آتش گرداند باز مر ايشان را هستى تواند دادن اگر چه منبسط گرداند باز مجتمع تواند كرد كه اللّه جامع است ، آن دهرى دهر را ابدى و قديم مىگويد كه اين روزگار بس كارها كرده است ، ابو حنيفه از غايت فقاهت گفت كه خود ندانم كه دهر چيست چندين احمقان چيزها را بدهر حواله مىكنند اكنون باز نماييم از دهر
هامش
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 50 آيهء 2 .
( 1 ) - ظاهرا اين عبارت زائد است .
( 3 ) سورهء 6 ، آيهء 95 .