تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
كن و مكن در حق بار و متاع آن باشد كه آن را از آنجا برمىگيرد و بدينجاى مىنهد و ازين جاى مىگيرد و بجاى دگر مىنهد ، كن و مكن در حقّ ستوران هر كردن بود و چوب زدن و در حقّ مختار عاقل برو چنين كن و برو چنان كن ، اكنون چون تو مختارى كن و مكن تو آن نبود كه ازين جاى برمىگيرند و بدانجاى مىنهند تو در اللّه خود را درباز كه اللّه امانتيهات را مىپروراند و به توبه از آن باز مىدهد آن همه نباتها چون زبان از زمين برمىزند بيان مىكند كه امانتيها چنين بازمىدهد و درختان دست شاخها بيرون كرده كه بنگريد كه اللّه سلامت ما را بشما باز رسانيد اگر چه بر وى ظاهر تن ما را نيست گردانيده بود امّا امانتيها بازدهد مدّتهاى بر تفاوت است يكى را بر يك هفته باز دهد چو ترها يكى را دو ماه و يكى را شش ماه چنانك گندمها را و يكى را يك سال و دو سال و سه سال چنانك درختان را مدت ردّ امانت تنتان را بيشترك مىبايد تا بازدهد كسب معيشت آن نيست كه شما اللّه را يارى مىدهيد در روزى دادن آخر آب و باد فرستاد و ترا هست كرد يارىاش حاجت نه‌آمد و ليكن عنان روزى ترا به ميخ كسب تو بازبسته است كه تو مختار بىقرارى تا سر خود نگيرى و ديوان بر سر تو نشستند بهر طرفيت مىدوانند ديك سوداى پرتزوير را راى و تدبير نام كردهء ، نورست و نارست نار كارهاى دنياست شكوهى مىنمايد و بوشى با تعب و رنج و برافروخته از آنك در آن زيان خلقانست از حسد و مسابقه و مبادرت بر ديگران در اوّل فروغ ترا ننمايد چو هندوان كه چو سوختن گيرند آنگاه بخواهند تا از آتش برون گريزند ديگران وى را در آتش مىاندازند از آن سگ پاسوخته كه بر آتش دل ديگران مىروى و نور آنست كه بوشى و بانگى و هيبتى ندارد و ليكن محض آسايش و راحتست بر سبيل نرمى و آن كار آخرتست هرگاه كه تو خود را از نار پاك كنى نور خود مىآيد حاجت نيايد كه گويى نور از كجا حاصل كنم و چگونه حاصل شود هرآينه آدمى بىيكى ازين دو معنى نباشد يا نور يا نار چون نار رفت معيّن شود نور آخر نور در حيّزى باشد آن حيّزش موضعى بىنار است آخر ملوك همه خزينه‌ها گرد كنند و بدان‌كس سپارند كه نشانهء خزينهء ايشان ننمايد آن خزينه‌دار امين و فرزند و دوست يگانه باشد چون تو
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 243 | سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد ) / بديع الزمان فروزانفر