تمثال ادراكم را و حالتم را مىخواهد تا هست كند كه من همانجا باشم و اللّه را بوسه مىدهم و درو مىغلطم و سر به سجده مىنهم همانجا كه اى اللّه مرا تمام مگردان و سر مرا در هوا مكن و به غير خودم مشغول مكن كه اوّل من توى و آخر من توى بىتو كجا روم آخر اين عقلم از تنم روزى چندى اگر مىبرود دستار بر سرم راست نماند و كرته در برم درست نماند بىسر و سامان شوم با آنك رباط روح با منست عجب بىتو اگر بمانم چگونه باشم باز مىديدم كه آخرت و بهشت و دوزخ و ملائكه و شياطين و ملك مختلف و عرش و كرسى و عشق و محبّت اين همه بواطن خلقانست و رنگ دلهاست كه هر كسى را رنگ ديگرست و عالم او ديگرست و هر كسى را انديشه است امّا از انديشه تا سر زبان ولايتيست دور و دراز يك دروازهء آن ذهنست و يك دروازهء آن دهنست و زبان يك دربان دلست آنجا كه انديشه برآيد و يك دربانست اينجا كه از دهن برآيد و انديشه را هم مشرق است و هم مغربست و تو ندانى كه از مشرقست يا از مغربست و يا از عرشست و دورى آن بىحدست و به يك طرفة العين بسر زبان مىرسد چنانك براق از زمين تا آسمان به يك ساعت طى كرد اكنون چون از دروازهء دلت تا دهانت ولايت دورست از گزافهاى دل از آن راه چيزى رها مكن كه درآيد و آن ولايت كه بيرون سوى دلست بىنهايتست و در آنجا از ديو و پرى و فرشتگان بىنهايتست و از بيرون سوى دهان خود عالم مشاهده است پس درين هر دو دربند جنگ نيك مىبايد كردن و اگر از آن راه درآمد بارى ازين راه نجهد و بيرون نيايد و اللّه اعلم .
فصل 60
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ
« 1 » گفتم كوه و جماد را يعنى طور را چو از خود خبر دادند چون طير پروبال باز كرد و چون كبوتر مطوّق معلّق زن شد چون آن سنگ انگشت رنگ چون باز بر پريدن گرفت و بىخبر نماند پس هر كسى بىخبر از آنند كه از خودشان خبر ندادهايم هر كرا از خود آگاه كرديم بىقرار شد هيچ كس نيست كه از وجهى آگهى ندارد و از وجهى بىخبر نيست جمادات
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 59 ، آيهء 21 .