از حساب عمر آن بود كه غم نبينى و شادمان باشى از آن روى كه اميد دريافت خوشى عمر دارى ازين روى كه اين سوداهاى فاسد مزهء عمرت را برده است عمرت در كاهش است چون بخيرات اين غم را و اين سوداهاى فاسد را از خود ببرى عمرت را افزوده باشى .
اكنون بهر حال كه هست تو دابّة
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها
« 1 » يعنى در حالت وحشت از اللّه روزى موانست خواه از ذات اللّه تا از ذات خود صورت موانست دهد ترا و در وقت مجاعت روزى غذا طلب از ذات اللّه تا ترا صورت غذا دهد از ذات خود و در وقت آبدست و نماز روزى تعظيم از اللّه مىطلب و تن خود را فربه مىدار از نعمت تعظيم اللّه و مىگوى چون مالكم توى به كه بازگردم و از كه طلبم كه آنچ غير تست ديوست و شيطانست چون شيطان نزد مار آمد در بهشت و مار مغرور شد بشيطان و عاصى شد تا حوّا او را در سر خود جاى داد حالى حال بر مار دگرگون شد هان اى عاصى تا مغرور نشوى بر آنك حال بر تو حالى نمىگردانند باش تا مهلت بسر آيد حال خود را آنگاه ببينى . اكنون در بهشت تنت نفس همچون مار آراسته شده نديمى مىكند حقيقت ترا و شيطان مىآيد بر آستانهء بهشت تنت و نفس ترا مىخواند كه جنس منى مرا در سر خود جايى ده چون در تن تو درآيد كلماتى كه ترا خوش آيد با تو بگويد تو پندارى كه نديمى مىكند خود ندامتت بار مىآرد و اين نفس تو با او يار مىشود تا ترا گمراه كند به رنگها و جمال نغز و شهوت و خوشيهاى ديگر ، باش تا چون مسخش گردانند آنگاه ببينى كه حال بر وى چگونه شود چنانك ابليس خدمتها مىكرد و لكن بر وفق عقل و هواى او بود او از حساب حق مىشمرد آن را تا آدم را بيرون آورد كه تا وى را معلوم گرداند كه آن از حساب هواى خود مىكرد كه اگر طاعت از بهر حق مىكردى آدم را سجده كردى بفرمان اللّه .
اكنون اى آدمى تو نيز هوا ترا درين نصيبه نيافتى خدمت نكردى پس نفس تو و هواى تو عدوّ حق است او مىگويد كه غلام و دوستدار من باش و نفست گويد كه
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 11 ، آيهء 6 .