انديشهها چه كبوتربازيت آرزو كرد تو هنوز قدم در رحم ننهاده بودى و با اين منزل رنگبهرنگ نرسيده بودى كه چندين منزلها كردى تا اينجا رسيدى و از چندين منازل كه گذشتى عجب ازين جنس مرغان هيچ نديدهء كه چون اينجا رسيدى و اين گنجشكان انديشهها و مرغان حواس را ديدى و برين جاى فرورفتى و با ايشان مشغول گشتى و كبوتربازى آغاز كردى تو ازين جاى صيدشان نكردهء و خورشان تو نمىدهى و دستآموز تو نيستند و بوقت صبح بفرمان تو نمىآيند و بوقت خواب بفرمان تو نمىروند هر بارى كه از شاخ تنت بجنبيدى برنجى از دنبلى و يا از قولنجى و يا از ظلمى گفتى كه آه اين مرغان پريدند كه باز نيايند گويى هر رنجى سر دارست كه ترا آنجا مىبرند تا برآويزند باز آزادت مىكنند تو اين آه آهت را چرا فراموش مىكنى چگونه زيركى آخر اين مرغان حواس را كه به نزد تو باز مىآرند بعد از خواب نمىبينى كه باز تا وقت خواب بيش با تو نمىباشند تو چه دل بر اينها مىنهى يك ساعت چون توانايى يافتى ياغى شدى يعنى مىگويى كه سلطانى اگرچه زمانيست « 1 » خوش است تو چندين روزى خويشتن مشغول مىدارى و به كف هيچ حاصل ندارى زمين شور را مانى كه پارهء آب شور مىدارى تا مرغان كور تشنهزده گرد تو درآمدهاند چو آب از تو فرورود بينى كه بگرد خود هيچكس ندارى مردارى را مانى كه كركسان گرد تو درآمدهاند چون گوشت و پوستت نماند جمله بپرند و بروند و آتش شهوات بر تو افكنند و جوش برو زنند تا كف بسر آرد چون كف بسر آمد تو آن را نام بچه كردى آنگاه امعات را در شيرزنهء كالبد تو به گردش احوال بجنبانيدند تا روغن از دوغ جدا شد آن را نام نبيره كردى و باز اين مرغان را بدين جاى و بدانجاى چندانى كار بستى كه كسى اشتر را آن كار نبندد سوى شبانگاه و آن بار بر تو بماند چنانك آن مرد با بار كه بار سنگى دارد و در منزل دور مانده است از خوف ناايمنى و تنهايى نتواند آسودن و آن بار را مىكشد و از راه قوى مانده شده باشد و هر گامى كه مىنهد بجان كندن مىنهد ببين كه چگونه در رنج باشد همچنان اگر اين منزل خواب را پيش تو نيارندى هزار بار اين گوهرهاى تو كه
هامش
( 1 ) - اصل : زمانست . د : يك زمانست .