زان هماىِ بس همايون آمد او * كز همه در همّت افزون آمد او
گفت اى پرّندگانِ بحر و بر * من نيَم مرغى چو مرغانِ دگر
همّتِ عاليم در كار آمده ست * عزلت از خلقم پديدار آمدهست
نفسِ سگ را خوار دارم لا جَرَم * عزّت از من يافت افريدون و جم
پادشاهان سايه پروردِ مناند * هر گداى طبع نى مرد مناند
نفسِ سگ را استخوانى مىدهم * روح را زين سگ امانى مىدهم
نفس را چون استخوان دادم مدام * جانِ من زان يافت اين عالى مقام
آن كه شه خيزد ز ظلِ پرِ او * چون توان پيچيد سر از فرِ او
جمله را در پرّ او بايد نشست * تا ز ظلّش ذرّهاى آيد به دست
كى شود سيمرغِ سر كش يارِ من * بس بود خسرؤ نشانى كارِ من .
هدهدش گفت اى غرورت كرده بند * سايه در چين بيش ازين بر خود مخند
نيستت خسرؤ نشانى اين زمان * همچو سگ با استخوانى اين زمان