تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
مجمعى كردند مرغانِ جهان * آنچه بودند آشكار و نهان
جمله گفتند اين زمان در روزگار * نيست خالى هيچ شهر از شهريار
چون بُوَد كاقليمِ ما را شاه نيست ؟ * بيش ازين بىشاه بودن راه نيست
يكدگر را شايد ار يارى كنيم . * پادشاهى را طلبكارى كنيم
زان كه چون كشور بُوَد بىپادشاه * نظم و ترتيبى نماند در سپاه
پس همه با جايگاهى آمدند * سر به سر جوياىِ شاهى آمدند .
هُدهدِ آشفته دل پر انتظار * در ميانِ جمع آمد بىقرار
حُلّه‌اى بود از طريقت در برش * افسرى بود از حقيقت بر سرش
تيزوَهمى بود در راه آمده * از بد و از نيك آگاه آمده
گفت اى مرغان منم بىهيچ ريب * هم بَريدِ حضرت و هم پيكِ غيب
هم ز حضرت من خبر دار آمدم * هم ز فطنت صاحبْ اسرار آمدم
آن كه « بسم اللّه » در منقار يافت * دور نبود گر بسى اسرار يافت