خهخه اى طاووسِ باغ هشت در * سوختى از زخمِ مارِ هفت سر
صحبتِ اين مار در خونت فكند * وز بهشتِ عَدْن بيرونت فكند
بر گرفتت سِدرَه و طوبى ز راه * كردت از سدِ طبيعت دل سياه
تا نگردانى هلاك اين مار را * كى شوى شايسته اين اسرار را
گر خلاصى باشد زين مارِ زشت * آدمت با خاص گيرد در بهشت .
مرحبا اى خوش تذروِ دوربين * چشمهء دل غرقِ بحرِ نور بين
اين ميانِ چاهِ ظلمت مانده * مبتلاىِ حبسِ تهمت مانده
خويش را زين چاهِ ظلمانى بر آر * سر ز اوجِ عرشِ رحمانى برآر
همچو يوسف بگذر از زندان و چاه * تا شوى در مصرِ عزّت پادشاه
گر چنين مُلكى مسلّم آيدت * يوسفِ صدّيق همدم آيدت .