پادشاهِ خويش را دانستهام * چون روم تنها چو نتوانستهام
ليك با من گر شما همره شويد * محرمِ آن شاه و آن درگه شويد
وا رهيد از ننگِ خود بينىِ خويش * تا كى از تشويرِ بىدينىِ خويش
هر كه در وى باخت جان ، از خود برست * در رهِ جانان ز نيك و بد برست
جان فشانيد و قدم در ره نهيد * پاى كوبان سر بدان درگه نگهيد
هست ما را پادشاهى بىخلاف * در پسِ كوهى كه هست آن كوهِ قاف
نامِ او سيمرغ سلطانِ طيور * او به ما نزديك و ما زو دور دور
در حريمِ عزّت است آرامِ او * نيست حدِ هر زفانى نامِ او
صد هزاران پرده دارد بيشتر * هم ز نور و هم ز ظلمت پيش در
در دو عالم نيست كس را زَهرهاى * كو تواند يافت از وى بهرهاى
دايماً او پادشاهِ مطلق است * در كمالِ عزِ خود مستغرق است
او به سر نايد ز خود آنجا كه اوست * كى رسد علم و خرد آنجا كه اوست
نه به دو ره ، نه شكيبايى ازو * صد هزاران خلق سودايى ازو
وَصفِ او چون كارِ جانِ پاك نيست * عقل را سرمايهء ادراك نيست