خهخه اى قُمرىِ دمساز آمده * شاد رفته تنگدل باز آمده
تنگدل زانى كه در خون ماندهاى * در مضيقِ حبسِ ذو النّون ماندهاى
اى شده سر گشتهء ماهىِ نفس * چند خواهى ديد بد خواهىِ نفس
سر بكَن اين ماهىِ بد خواه را * تا توانى سود فرقِ ماه را
گرد بُوَد از ماهىِ نفست خلاص * مونسِ يونس شوى در صدرِ خاص .
مرحبا اى فاخته بگشاى لحن * تا گهر بر تو فشاند هفت صحن
چون بود طوقِ وفا در گردنت * زشت باشد بىوفايى كردنت
از وجودت تا بُوَد مويى به جاى * بى وفايت خوانم از سر تا به پاى
گر در آيى و برون آيى ز خود * سوىِ معنى راه يا بى از خرد
چون خرد سوىِ معانيت آورد * خضر آبِ زندگانيت آورد .