مىگذارم در غمِ خود روزگار * هيچ كس را نيست با من هيچ كار
چون من آزادم ز خلقان لا جَرَم * خلق آزادند از من نيز هم
چون منم مشغولِ دردِ پادشاه * هرگزم دردى نباشد از سپاه
آب بنمايم ز وهمِ خويشتن * رازها دانم بسى زين بيش من
با سليمان در سخن پيش آمدم * لا جرم از خيلِ او بيش آمدم
هر كه غايب شد ز مُلكش اى عجب * او نپرسيد و نكرد او را طلب
من چو غايب گشتم از وى يك زمان * كرد هر سويى طلبكارى دوان
زان كه مىنشكِفت از من يك نَفَس * هدهدى را تا ابد اين قدر بس
نامهء او بُردم و باز آمدم * پيشِ او در پرده همراز آمدم
هر كه مذكورِ خداى آمد به خير * كى رسد در گَردِ سيرش هيچ طير
هر كه او مطلوبِ پيغامبر بُوَد * زيبدش بر فرق اگر افسر بُوَد
سالها در بحر و بر مىگشتهام * پاى اندر ره به سر مىگشتهام
وادى و كوه و بيابان رفتهام * عالمى در عهدِ طوفان رفتهام
با سليمان در سفرها بودهام * عرصهء عالم بسى پيمودهام