صد هزاران آفتابِ معتبر * صد هزاران ماه و انجم بيشتر
جمع مىديدند حيران آمده * همچو ذرّه پاى كوبان آمده
جمله گفتند « اى عجب چون آفتاب * ذرّهاى محو است پيشِ اين جناب
كى پديد آييم ما اين جايگاه * اى دريغا رنجْ بُرْدِ ما به راه
دل بكل از خويشتن برداشتيم * نيست زان دست اين كه ما پنداشتيم . »
آن همه مرغان چو بيدل ماندند * همچو مرغ نيم بسمل ماندند
محو مىبودند و گم ، نا چيز هم * تا بر آمد روزگارى نيز هم
آخر از پيشانِ عالى درگهى * چاوشِ عزّت بر آمد ناگهى
ديد سى مرغِ خرف را مانده باز * پال و پر نه ، جان شده ، تن در گداز
پاى تا سر در تحيّر مانده * نه تهىشان مانده نه پُر مانده
گفت « هان اى قوم از شهر كهايد ؟ * در چنين منزل گَه از بهرِ چهايد ؟
چيست اى بىحاصلان نامِ شما ؟ * يا كجا بودهست آرامِ شما ؟
يا شما را كس چه گويد در جهان ؟ * با چه كار آييد مشتى ناتوان ؟ »