چون نخواهد بود از شمعت وصال * جان مده بر جهل ، تا كى زين محال ؟ »
زين سخن پروانه شد مست و خراب * داد ، حالى ، آن سَليمان را جواب
گفت « اينم بس كه من بىدل مدام * گر درو نَرْسَم درو بِرْسَم تمام . »
چون همه در عشقِ او مرد آمدند * پاى تا سر غرقهء درد آمدند
گر چه استغنا برون ز اندازه بود * لطفِ او را نيز رويى تازه بود
حاجب لطف آمد و در بر گشاد * هر نفس صد پردهء ديگر گشاد
شد جهانِ بىحجابى آشكار * پس ز نورُ النّور در پيوست كار
جمله را در مسندِ قربت نشاند * بر سريرِ عزّت و هيبت نشاند
رقعهاى بنهاد پيشِ آن همه * گفت « بر خوانيد تا پايان همه . »
رقعهء آن قوم از راهِ مثال * مىشود معلوم زين شوريده حال :
الحكاية و التمثيل
يوسفى كانجم سپندش سوختند * ده برادر چون ورا بفروختند
مالكِ ذُعرش چو زيشان مىخريد * خطِ ايشان خواست ، كارزان مىخريد