گفت مجنون « گر همه روىِ زمين * هر زمان بر من كنندى آفرين
من نخواهم آفرينِ هيچ كس * مدحِ من دشنامِ ليلى باد و بس
خوشتر از صد مدح يك دشنامِ او * بهتر از ملكِ دو عالم نام او . »
مذهبِ خود با تو گفتم اى عزيز * گر بود خوارى چه خواهد بود نيز .
گفت برقِ عزّت آيد آشكار * پس بر آرد از همه جانها دمار
چون بسوزد جان به صد زارى چه سود * آنگهى از عزّت و خوارى چه سود
باز گفتند آن گروه سوخته * « جانِ ما و آتشِ افروخته
كى شود پروانه از آتش نَفور ؟ * زان كه او را هست در آتش حضور
گر چه ما را دست ندهد وصلِ يار * سوختن ما را دهد دست ، اينْت كار !
گر رسيدن سوىِ آن دلخواه نيست * پاك بِرْسيدن جز اينجا راه نيست . »
الحكاية و التمثيل
جملهء پرّندگانِ روزگار * قصّهء پروانه كردند آشكار
جمله با پروانه گفتند « اى ضعيف * تا به كى در بازى اين جانِ شريف ؟