گم شدم در خويشتن يكبارگى * چارهء من نيست جز بيچارگى
آفتابِ فقر چون بر من بتافت * هر دو عالم هم ز يك روزن بتافت
من چو ديدم پرتوِ آن آفتاب * من بماندم باز شد آبى به آب
هر چه گاهى بُردم و گه باختم * جمله در آبِ سياه انداختم
محو گشتم ، گم شدم ، هيچم نماند * سايه ماندم ، ذرّهاى پيچم نماند
قطره بودم گم شدم در بحرِ راز * مىنيابم اين زمان آن قطره باز
گر چه گم گشتن نه كارِ هر كسىست * در فنا گم گشتم و چون من بسىست
كيست در عالم ز ماهى تا به ماه * كاو نخواهد گشت گم اين جايگاه .
الحكاية و التمثيل
پاك دينى كرد از نورى سؤال * گفت « ره چون خيزد از ما تا وصال ؟ »
گفت « ما را هفت دريا نار و نور * مىببايد رفت راهِ دور دور
چون كنى اين هفت دريا باز پس * ماهيى جذبت كند در يك نفس
ماهيى كز سينه چون دم بر كشيد * اوّلين و آخرين را در كشيد