هست حوتى نه سرش پيدا نه پاى * در ميانِ بحرِ استغناش جاى
چون نهنگ آسا دو عالم در كشد * خلق را كلّى به يك دم در كشد . »
زين سخن مرغانِ وادى سر به سر * سرنگون گشتند در خونِ جگر
جمله دانستند كاين شيوه كمان * نيست بر بازوىِ مشتى ناتوان
زين سخن شد جانِ ايشان بىقرار * هم در آن منزل بسى مردند زار
وان همه مرغان همه آن جايگاه * سر نهادند از سرِ حسرت به راه
سالها رفتند در شيب و فراز * صرف شد در راهشان عمرى دراز
آنچه ايشان را درين ره رخ نمود * كى تواند شرح آن پاسخ نمود ؟
گر تو هم روزى فرو آيى به راه * عَقْبَهء آن ره كنى يك يك نگاه ،
باز دانى آنچه ايشان كردهاند * روشنت گردد كه چون خون خوردهاند
آخر الامر از ميانِ آن سپاه * كم كسى ره بُرد تا آن پيشگاه
زان همه مرغ اندكى آنجا رسيد * از هزاران كس يكى آنجا رسيد
باز بعضى غرقهء دريا شدند * از هزاران كس يكى آنجا رسيد
باز بعضى غرقهء دريا شدند * باز بعضى محو و نا پيدا شدند