تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
چون بخواست اين حاجت آن مظلومِ راه * تيرِ او آمد مگر بر جايگاه
اين سخن بشنود از او پنهان وزير * درد كردش دل ز دردِ آن فقير
رفت پيشِ پادشاه و مىگريست * حالِ آن دلداده بر گفتش كه چيست
زارىِ او در مناجاتش بگفت * در ميانِ سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردى ازو در دل فتاد * خوش شد و بر عفو كردن دل نهاد
شاه حالى گفت آن شهزاده را * « سر مگردان آن ز پا افتاده را
اين زمان بر خيز زيرِ دار شو * پيش آن سر گشتهء خونخوار شو
مستمندِ خويش را آواز ده * بى دلِ توست او دلِ او باز ده
لطف كن با او كه قهرِ تو كشيد * نوش خور با او كه زهرِ تو چشيد
از رهش برگير سوىِ گلشن آر * چون بيايى ، با خودش پيشِ من آر . »
رفت آن شهزادهء يوسف جمال * تا نشيند با گدايى در وصال
رفت آن خورشيد روىِ آتشين * تا شود با ذرّه‌اى خلوت‌نشين
رفت آن درياى پر گوهر خوشى * تا كند با قطره دست اندر كشى
از خوشى اين جايگه بر سر زنيد * پاى بر كوبيد و دستى بر زنيد