جان به لب آورد گفت « اى شهريار * چون چنينم مىتوانى كشت زار ،
حاجتِ اين لشكرِ گُربِز نبود . » * اين بگفت و گوييى هرگز نبود
نعرهاى زد جان ببخشيد و بمرد * همچو شمعى باز خنديد و بمرد
چون وصالِ دلبرش معلوم گشت * فانىِ مطلق شد و معدوم گشت .
سالكان دانند در ميدانِ درد * تا فناىِ عشق با مردان چه كرد
اى وجودت با عدم آميخته * لذّتِ تو با الم آميخته
تا نيايى مدّتى زير و زبر * كى توانى يافت ز آسايش خبر ؟
دست بگشاده چو برقى جستهاى * وز خلاشه پيشْ برقى بستهاى
اين چه كارِ توست ؟ مردانه درآى * عقل بر هم سوز ديوانه درآى
گر نخواهى كرد تو اين كيميا * يك نَفَس ، بارى ، به نظّاره بيا
چند انديشى چو من بىخويش شو * يك نفس در خويش پيش انديش شو
تا دمى آخر به درويشى رسى * در كمالِ ذوقِ بىخويشى رسى
من كه نه من ماندهام نه غيرِ من * برتر است از عقل شرّ و خيرِ من