تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
گفت « بر خيزيد بر دارش كشيد * پاى بسته سر نگوسارش كشيد . »
در زمان رفتند خيلِ پادشا * حلقه‌اى كردند گردِ آن گدا
پس به سوىِ دار كردندش كشان * بر سرِ او گشت خلقى خون فشان
نه ز دردش هيچ كس آگاه بود * نه كسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زيرِ دار آوردش وزير * ز آتشِ حسرت بر آمد زو نفير
گفت « مَهْلم ده ز بهرِ كردگار * تا كنم يك سجده بارى زيرِ دار . »
مَهْل دادش آن وزير خشمناك * تا نهاد او روىِ خود بر روىِ خاك
پس ميان سجده گفتا « اى إله * چون بخواهد كشت شاهم بىگناه ،
پيش از آن كز جان بر آيم بىخبر * روزىام گردان جمالِ آن پسر
تا ببينم روىِ او يك بار نيز * جان كنم بر روىِ او ايثار نيز
چون ببينم روىِ آن شه زاد خوش * صد هزاران جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواهِ توست * عاشق است و كشتهء اين راهِ توست
هستم از جان بندهء اين در هنوز * گر شدم عاشق نيَم كافر هنوز
چون تو حاجت مىبرآرى صد هزار * حاجتِ من كن روا كارم برآر . »