حشمتم را هم زيان دارد بسى * كى غلامى را رسد چون من كسى
ور نگويم قصّهء خود آشكار * در پسِ پرده بميرم زار زار
صد كتابِ صبر بر خود خواندهام * چون كنم ؟ بى صبرم و درماندهام
آن همى خواهم كزان سروِ سهى * بهره يابم ، او نيابد آگهى
گر چنين مقصودِ من حاصل شود * كارِ جانِ من به كامِ دل شود
چون خوش آوازان شنودند اين سخن * جمله گفتندش كه دل نا خوش مكن
ما به شب پيشِ تو آريمش نهان * آن چنان كاو را خبر نبود از آن
يك كنيزك شد نهان پيشِ غلام * گفت حالى تا مىاش آورد و جام