عقل رفت و عشق بر وى زور يافت * جانِ شيرينش به تلخى شور يافت
مدّتى با خويشتن انديشه كرد * عاقبت هم بىقرارى پيشه كرد
مىگداخت از شوق و مىسوخت از فراق * در گداز و سوز دل پر اشتياق
بود او را دَه كنيزك مطربه * در اغانى سخت عالى مرتبه
جمله موسيقار زن ، بلبل سراى * لحنِ داوودىِ ايشان جانفزاى
حالِ خود ، در حال ، با ايشان بگفت * تركِ نام و ننگ و تركِ جان بگفت
هر كه را شد عشقِ جانان آشكار * جان چنان جايى كجا آيد به كار ؟
گفت اگر عشقم بگويم با غلام * در غلط افتد كه هم نبود تمام