گر به دو گويند « مستى يا نهاى ؟ * نيستى گويى كه هستى يا نهاى ؟
در ميانى يا برونى از ميان ؟ * بر كنارى يا نهانى يا عيان ؟
فانيى يا باقيى يا هر دوى ؟ * يا نهاى هر دو ، توى يا نه توى ؟ »
گويد « اصلا مىندانم چيز من * وان « ندانم » هم ندانم نيز من
عاشقم امّا ندانم بر كيَم * نه مسلمانم نه كافر پس چيَم
ليكن از عشقم ندارم آگهى * هم دلى پر عشق دارم هم تهى . »
الحكاية و التمثيل
خسروى كآفاق در فرمانْش بود * دخترى چون ماه در ايوانْش بود
از نكويى بود آن رشكِ پرى * يوسف و چاهِ زنخدان بر سرى
طرّهء او صد دلِ مجروح داشت * هر سرِ مويش رگى با روح داشت
ماهِ رويش مثلِ فردوس آمده * و آنگه از ابروش در قوس آمده
چون ز قوسش تير پرّان آمدى * قاب قوسينش ثنا خوان آمدى
نرگس مستش ز مژگان خار را * در ره افكندى بسى هشيار را