گه پريشان كرد زلفِ سر كشش * گاه گُم شد در دو جادوى خوشش
وان غلامِ مست پيشِ دل نواز * مانده بُد با خود نه بىخود چشم باز
هم درين نظّاره مىبود آن غلام * تا بر آمد صبح از مشرق تمام
چون بر آمد صبح و بادِ صبح جَست * از خرابى شد غلام اينجا ز دست
چون بخفت آنجا غلامِ سر فراز * زود بردندش به جاىِ خويش باز
بعد از آن چون آن غلام سيم بر * يافت آخر اندكى از خود خبر
شور آورد و ندانستش چه بود * بودنى چون بود از آن شورش چه سود
گر چه هيچ آبى نبودش بر جگر * آبِ او بگذشت از بالاى سر
دست در زد جامه بر تن چاك كرد * موى بر هم كند و سر بر خاك كرد
قصّه پرسيدند از آن شمعِ طراز * گفت « نتوانم نمود اين قصّه باز
آنچه من ديدم عيان مست و خراب * هيچ كس هرگز نبيند آن به خواب
آنچه تنها بر منِ حيران گذشت * بر كسى هرگز ندانم آن گذشت
آنچه من ديدم نيارم گفت باز * زين عجايبتر نيفتد هيچ راز . »
هر كسى گفتند « آخر اندكى * با خود آى و باز گو از صد يكى . »