روىِ آن عذراوَشِ خورشيد چهر * هفده عذرا برده از ماهِ سپهر
در دو ياقوتش كه جان را قوت بود * دايماً روحُ القُدُس مبهوت بود
چون بخنديدى لبش ، آب حيات * تشنه مُردى وز لبش جستى زكات
هر كه كردى در زنخدانش نگاه * اوفتادى سرنگون در قعرِ چاه
هر كه صيدِ روىِ چون ماهش شدى * بى رسن ، حالى ، فرو چاهش شدى
آمدى ، القصّه ، پيش پادشاه * از پىِ خدمت غلامى همچو ماه
چه غلامى ، آن كه داد او از جمال * مهر و مه را هم محاق و هم زوال
در بسيطِ عالمش همتا نبود * مثلِ او ، در حسن ، سرْ غوغا نبود
صد هزاران خلق در بازار و كوى * خيره ماندندى در آن خورشيد روى
كرد روزى از قضا دختر نگاه * ديد روىِ آن غلامِ پادشاه
دل ز دستش رفت و در خون اوفتاد * عقلِ او از پرده بيرون اوفتاد