هست دايم سلطنت در معرفت * جهد كن تا حاصل آيد اين صفت
هر كه مستِ عالمِ عرفان بود * بر همه خلقِ جهان سلطان بود
مُلكِ عالم پيشِ او مُلكى بود * نُه فلك در بحرِ او فُلكى بود
الحكاية و التمثيل
گر بدانندى ملوكِ روزگار * ذوق يك شربت ز بحرِ بىكنار ،
جمله در ماتم نشينندى ز درد * روىِ يكديگر نبينندى ز درد .
شد مگر محمود در ويرانهاى * ديد آنجا بىدلى ديوانهاى
سر فرو بُرده به اندوهى كه داشت * پشت زيرِ بارِ آن كوهى كه داشت
شاه را چون ديد گفتش « دور باش * ور نه بر جانت زنم صد دور باش
تو نهاى شاهى ، كه تو دون همّتى * در خداىِ خويش كافر نعمتى . »
گفت « محمودم ، مرا كافر مگوى * يك سخن با من بگو ، ديگر مگوى . »
گفت « اگر مىدانيى اى بىخبر * كز كه دور افتادهاى زير و زبر
نيستى خاكستر و خاكت تمام * جمله آتش ريزيى بر سر مدام . »