تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
دوستى گفتش كه « اى در تفّ و تاب * جملهء شب نيستت يك لحظه خواب . »
گفت « مردِ پاسبان را خواب نيست * روى عاشق را بجز اشك آب نيست . »
پاسبان را ، كار ، بىخوابى بود * عاشقان را روى بىآبى بود
چون ز جاىِ خواب ، آب آيد برون * كى بود ممكن كه خواب آيد برون ؟
عاشقى و پاسبانى يار شد * خواب از چشمش به دريا بار شد
پاسبان را عاشقى نغز اوفتاد * كارِ بىخوابيش در مغز اوفتاد .
[ آن كه بىخوابى خوش و نغزش بود * خواب را هرگز سر و مغزش بود ؟ ]
مى مخسب اى مرد اگر جوينده‌اى * خواب خوش بادت اگر گوينده‌اى
پاسبانى كن بسى در كوىِ دل * زان كه دزدان‌اند در پهلوىِ دل
هست از دزدانِ دل ، بگرفته راه * جوهرِ دل دار از دزدان نگاه
چون تو را اين پاسبانى شد صفت * عشق زود آيد پديد و معرفت
مرد را بىشك درين درياىِ خون * معرفت بايد ز بىخوابى برون
هر كه او بىخوابىِ بسيار بُرد * چون به حضرت شد دلِ بيدار بُرد
چون ز بىخوابىست بيدارىِ دل * خواب كم كن در وفادارىِ دل