چون تو نه اينى نه آن اى بىفروغ * مىمزن در عشقِ ما لاف از دروغ .
گر بخفتد عاشقى جز در كفن * عاشقش گويم ، ولى بر خويشتن
چون تو در عشق از سرِ جهل آمدى * خواب خوش بادت كه نا اهل آمدى . »
الحكاية و التمثيل
پاسبانى بود عاشق گشت زار * روز و شب بىخواب بود و بىقرار
همدمى با عاشقِ بىخواب گفت * ك « اخر اى بىخواب يك دم شب بخفت ! »
گفت « شد با پاسبانى عشقْ يار * خواب كى آيد كسى را زين دو كار ؟
پاسبان را خواب كى لايق بود * خاصه مردِ پاسبان عاشق بود
چون چنين سرباريى در سر ببست * بود آن ، اين يك بر آن ديگر ببست
من چهگونه خواب يابم اندكى * وام نتوان كرد اين خواب از يكى
هر شبم عشق امتحانى مىكند * پاسبان را پاسبانى مىكند . »
گاه مىرفتى و چوبك مىزدى * گه ز غم بر روى و تارك مىزدى
گر بخفتى يك دم آن بىخواب و خور * عشق ديديش آن زمان خوابى دگر
جملهء شب خلق را نگذاشتى * تا بخفتندى فغان بر داشتى