چون برون رفتى ازين گُم در گُمى * هست آنجا جاىِ خاصِ آدمى
گر رسى زينجا به جاىِ خاص باز * پى برى ، در يك نفس ، صدگونه راز
ور درين ره باز مانى واىِ تو * گم شود در نوحه سر تا پاىِ تو
شب مخسب و روز در هم مىمخور * اين طلب در تو پديد آيد مگر
مى طلب تو تا طلب گم گرددت * خوردِ روز و خوابِ شب گم گرددت .
الحكاية و التمثيل
عاشقى از فرطِ عشق آشفته بود * بر سرِ خاكى به زارى خفته بود
رفت معشوقش به بالينش فراز * ديد او را خفته وز خود رفته باز
رقعهاى بنبشت چُست و لايقْ او * بست آن بر آستينِ عاشقْ او
عاشقش از خواب چون بيدار شد * رقعه بر خواند و برو خونبار شد
اين نوشته بود ك « اى مردِ خموش * خيز اگر بازارگانى سيم كوش
ور تو مردِ زاهدى شب زنده باش * بندگى كن تا به روز و بنده باش
ور تو هستى مردِ عاشق شرم دار * خواب را با ديدهء عاشق چه كار ؟
مردِ عاشق باد پيمايد به روز * شب همه مهتاب پيمايد ز سوز